مسیر اقتصاد/ بعد از آنکه ایران به مذاکره نرفت و آمریکا ناچار شد آتشبس را یکطرفه تمدید کند، یک نکته اصلی روشن شد: دو طرف فعلاً جنگ را نمیخواهند. این به آن معنا نیست که اختلافها کم شده یا مسیر توافق هموار است. برعکس، فاصله دو طرف همچنان زیاد است و هر کدام میکوشند دیگری را در میدان و در میز مذاکره به دادن امتیاز بیشتر وادار کنند. با این حال، خودِ تمدید آتشبس نشان میدهد که در این مقطع، ازسرگیری درگیری برای هیچکدام دستاورد روشنی ندارد. از همینجا یک سؤال مهم پیش میآید: در وضعیتی که نه جنگی در جریان است و نه نشانهای روشن از توافق دیده میشود، زمان به نفع کدام طرف حرکت میکند؟
برای پاسخ به این سؤال باید از ظاهر ماجرا عبور کرد. در نگاه اول ممکن است گفته شود چون ایران با محاصره، محدودیت صادرات، دشواری بازسازی و بلاتکلیفی اقتصادی روبهروست، طبیعتاً زمان به زیان تهران است. این گزاره بخشی از واقعیت را نشان میدهد، اما همه آن نیست. ایران در وضعیت فعلی واقعاً با شرایط مطلوبی روبهرو نیست. اقتصاد کشور برای بازسازی، برنامهریزی، سرمایهگذاری، احیای تجارت و بازتنظیم ظرفیتهای تولیدی به ثبات نیاز دارد؛ چیزی که در وضع «نهجنگ، نهصلح» به دست نمیآید. اگر محاصره دریایی و محدودیتهای صادراتی هم واقعاً در کوتاهمدت مؤثر باشند، فشار بر درآمدهای ارزی و توان مالی کشور بیشتر میشود. در نتیجه، نمیتوان گفت ایران از گذر زمان آسیب نمیبیند.
چرا زمان برای آمریکا مسئله فوریتری است؟
با این حال، مسئله مهمتر آن است که هزینه زمان برای آمریکا سریعتر و عریانتر خود را نشان میدهد. آمریکا از تداوم وضعیت فعلی نه میتواند هدف راهبردی تازهای به دست آورد، نه بهراحتی میتواند توضیح دهد چرا باید دوباره جنگ را شعلهور کند. آنچه از فشار نظامی، تهدید، محاصره و تشدید تنش قابل انجام بوده، تا حد زیادی امتحان شده است. حمله دوباره، بهویژه اگر بخواهد به مرحلهای فراتر برود، برای آمریکا هزینه اقتصادی، نظامی و سیاسی بالایی دارد، بیآنکه دستاورد تازه و روشنی را تضمین کند.
در کنار این، فشار اصلی روی آمریکا از مسیر اقتصاد جهانی و سیاست داخلی وارد میشود. وضعیت فعلی بازارهای انرژی اصلاً مطلوب واشنگتن نیست. مسئله فقط بالا بودن قیمت نفت و گاز نیست. کمبود در بازارهای فیزیکی به نفت، گاز، کود، سوخت هواپیما و دیگر نهادههای کلیدی رسیده و همین مسئله زنجیرههای تأمین صنعتی را در بسیاری از کشورها با فشار جدی روبهرو کرده است. بالا بودن قیمت مهم است، اما کمبود کالا در اقتصاد جهانی اثر عمیقتری از خودِ قیمت دارد. وقتی بازار فیزیکی دچار کمبود میشود، مسئله فقط تورم نیست؛ اختلال در تولید، حملونقل، کشاورزی و تجارت هم آغاز میشود. برای کشوری مثل آمریکا، که در مرکز شبکه مالی و تجاری جهان قرار دارد، این وضعیت بهسرعت به فشار بر بازار بدهی، انتظارات تورمی، نرخ بهره و افق رشد اقتصادی تبدیل میشود.
فرسایش برای آمریکا زودتر سیاسی میشود
مسئله بعدی اینکه زمان برای آمریکا از یک مسئله خارجی به یک مسئله داخلی تبدیل میشود. دولت ترامپ با وعده مهار هزینه زندگی، ثبات بازارها و فاصله گرفتن از جنگهای فرسایشی وارد میدان شد. حالا اگر وضعیت فعلی ادامه پیدا کند، اثر آن مستقیم به قیمت انرژی، انتظارات تورمی و محبوبیت سیاسی بازمیگردد. به بیان روشن، آمریکاییها هزینه این بحران را نه در اتاقهای فکر، بلکه در بازار سوخت، قبض انرژی، نرخ بهره و نااطمینانی اقتصادی حس میکنند. همین مسئله، فشار زمانی را برای واشنگتن بالا میبرد.
از این زاویه، آمریکا در موقعیت پیچیدهای قرار گرفته است. نه میخواهد جنگ را از سر بگیرد، چون هزینههای آن بالا و دستاوردش نامشخص است؛ نه میخواهد بهراحتی امتیاز بدهد، چون منطق مذاکره را هنوز محل تحمیل اراده میبیند. نتیجه این وضعیت، نوعی گرفتاری راهبردی است: واشنگتن باید بحران را مدیریت کند، اما ابزارهایش برای مدیریت بحران هرچه بیشتر به عامل تشدید هزینه برای خودش تبدیل میشود.
ایران هم هزینه میدهد، اما نه از همان جنس
در طرف ایران، فشارها واقعیاند اما جنس آنها با فشارهای آمریکا فرق دارد. برای ایران، گذر زمان بیشتر به شکل فرسایش ظرفیت ظاهر میشود: دشواری بازسازی، بلاتکلیفی در تجارت، محدودیت در سرمایهگذاری، پیچیدگی در برنامهریزی اقتصادی و احتمال فشار بر درآمدهای صادراتی. اینها کماهمیت نیستند. اما تفاوت در اینجاست که در آمریکا، هزینه زمان سریعتر به بحران تصمیم تبدیل میشود، در حالی که در ایران بیشتر به بحران ظرفیت و برنامهریزی شبیه است. به زبان ساده، آمریکا زودتر به نقطهای میرسد که باید بپرسد «تا کی میتوانم این وضعیت را تحمل کنم؟» اما ایران بیشتر با این مسئله روبهروست که «تا کی میتوانم در این تعلیق، برنامهریزی و بازسازی را عقب بیندازم؟»
از همین رو، اگر سؤال این باشد که در مقطع فعلی کدام طرف از گذر زمان بدون بهبود شرایط بیشتر آسیب میبیند، پاسخ این است که کفه فشار زمانی اندکی به سمت آمریکاست. نه به این دلیل که ایران در موقعیت راحتی قرار دارد، بلکه به این دلیل که هزینه تعلیق برای آمریکا زودتر، عمومیتر و سیاسیتر است. بازار انرژی، نرخ بهره، بازار اوراق، افکار عمومی و اعتبار سیاسی، همه با هم علیه واشنگتن کار میکنند. ایران هم آسیب میبیند، اما بخش مهمی از این آسیب در افق میانمدت و بلندتر خود را نشان میدهد.
نتیجه عملی این وضع چیست؟
اگر این تحلیل درست باشد، نتیجهاش برای رفتار دو طرف روشن است. در کوتاهمدت، احتمال اینکه آمریکا بیشتر از ایران به سمت نرم کردن فضا برای جلوگیری از بازگشت جنگ برود، بالاتر است. البته این نرم شدن لزوماً به معنای دادن امتیاز واقعی نیست. ممکن است واشنگتن باز هم بکوشد با ادبیات پیروزی و فشار، همان مسیر قبلی را ادامه دهد. اما از نظر واقعیات میدان، آمریکا بیش از ایران نیاز دارد که این وضعیت نهجنگ، نهتوافق را به یک شکل مدیریتپذیرتر تبدیل کند. بنابراین تحول بعدی در سیر تحولات بین ایران و آمریکا در ۵۰ روز اخیر، از سوی آمریکا رقم خواهد خورد؛ اما اینکه این تحول چه باشد، محل بحث دیگری است.
انتهای پیام/ دولت و حکمرانی

