مسیر اقتصاد/ تحولات نظامی اخیر در غرب آسیا و رویارویی مستقیم ایران و ایالات متحده، یک بار دیگر نشان داد که تحلیل درگیریهای بینالمللی در چارچوب صرف «جنگ سخت» ناقص است. اگرچه انفجار موشکها و حملات هوایی در مرکز توجه رسانهها قرار دارد، اما بخش مهمی از این نبرد در بازار نفت، شاخصهای حملونقل دریایی و قیمت سوخت جریان دارد. بسته شدن عملی تنگه هرمز و خروج نفتکشها از این آبراه راهبردی نشان میدهد جنگهای قرن بیستویکم بیش از گذشته بر سر زیرساخت و جریان انرژی تعریف میشوند.
پیوند اقتصاد و امنیت، موضوع تازهای نیست. از زمان شکلگیری اقتصاد سیاسی در قرن هجدهم، نسبت ثروت و قدرت همواره در مرکز توجه بوده است. آدام اسمیت جنگ را نوعی تصمیمگیری عقلانی بر پایه هزینه و فایده میدانست. در نگاه او، هرچه ساختار اقتصادی یک کشور پیچیدهتر و درهمتنیدهتر میشد، هزینه فرصت جنگ هم بالاتر میرفت؛ چون جنگ نه فقط منابع مالی را میبلعد، بلکه تولید و تجارت را هم مختل میکند. از همین رو، او انتظار داشت دولتهای عقلانی از ورود به جنگ پرهیز کنند.
این نگاه بعدها در نظریه «صلح لیبرالی» به اوج رسید؛ این ایده که وابستگی متقابل اقتصادی و گسترش تجارت بینالملل، هزینه جنگ را آنقدر بالا میبرد که صلح را به عقلانیترین گزینه تبدیل میکند. در برابر این دیدگاه، منتقدانی مانند توماس مالتوس بر رقابت ساختاری بر سر منابع تأکید داشتند. مالتوس با نگاهی بدبینانهتر معتقد بود فشار جمعیت بر منابع محدود، کشورها را به سمت تصاحب منابع دیگران میبرد و از این رو، اقتصاد میتواند به جای عامل صلح، محرک جنگ باشد.
بحران هرمز و وارونگی دو نظریه کلاسیک
بحران تنگه هرمز در سال ۲۰۲۶ از این جهت مهم است که همزمان مفروضات اصلی هر دو نگاه را به چالش میکشد.
در نگاه اسمیت و پیروان او، هرچه تجارت میان کشورها عمیقتر شود، هزینه اختلال در این تجارت برای دو طرف آنقدر بالا میرود که جنگ از دایره انتخاب عقلانی بیرون میرود. اما بحران هرمز نشان میدهد این وابستگی متقابل، همیشه متقارن نیست. اقتصاد جهانی به نفت خلیج فارس وابستگی بالایی دارد، اما این وابستگی برای کشورهای مصرفکننده به شکل آسیبپذیری و برای یک بازیگر منطقهای به شکل اهرم فشار ظاهر میشود. در چنین وضعی، ایران با هزینهای نسبتاً پایین میتواند هزینهای بسیار سنگین به طرف مقابل و حتی کل اقتصاد جهانی تحمیل کند. همین عدم تقارن در قابلیت تحمیل هزینه، بازدارندگی اقتصادی مورد نظر اسمیت را تضعیف میکند.
از سوی دیگر، مالتوس جنگ را بیشتر در قالب تصاحب فیزیکی منابع توضیح میداد؛ یعنی لشکرکشی برای اشغال سرزمین یا منابع دیگران. اما بحران هرمز نشان میدهد در قرن بیستویکم، جنگ اقتصادی الزاماً بر سر مالکیت منبع نیست، بلکه میتواند بر سر بستن مسیر دسترسی به منبع باشد. ایران نیازی به اشغال میادین نفتی دیگران ندارد؛ کافی است مسیر عبور نفت آنها را ناامن کند تا فشار سنگینی به اقتصاد جهانی وارد شود. به این معنا، مرکز ثقل جنگ از «مالکیت منبع» به «کنترل یا اخلال در جریان منبع» منتقل شده است.
وقتی شاهرگ انرژی جهان بسته میشود
برای فهم ابعاد اقتصادی این بحران، باید به جایگاه تنگه هرمز در اقتصاد جهانی نگاه کرد. این آبراه باریک، مسیر عبور روزانه حدود ۲۱ میلیون بشکه نفت خام و میعانات گازی است؛ رقمی در حد یکپنجم مصرف روزانه جهان. وقتی این مسیر عملاً بسته میشود و نفتکشها از آن خارج میشوند، شوک اقتصادی در چند سطح همزمان ظاهر میشود.
نخستین سطح، شوک قیمت و جهش هزینه حملونقل است. با نخستین نشانههای درگیری، قیمت نفت برنت از مرز روانی صد دلار عبور کرد. این جهش خیلی سریع به قیمت سوخت و سپس به کل اقتصاد منتقل میشود. همزمان، هزینه حملونقل دریایی هم بالا میرود و شاخصهای این بخش جهش میکنند. در چنین وضعی، تورم فقط از مسیر انرژی بالا نمیرود، بلکه از راه حملونقل و لجستیک هم به اقتصادهای مختلف منتقل میشود.
سطح دوم، اختلال در زنجیره تأمین راهبردی است. مسئله فقط نفت خام نیست. بخش مهمی از گاز طبیعی مایع قطر نیز از همین مسیر عبور میکند؛ گازی که برای برخی اقتصادها، بهویژه پس از کاهش وابستگی به روسیه، اهمیت زیادی پیدا کرده است. به همین دلیل، اختلال در هرمز فقط بازار انرژی را بههم نمیریزد، بلکه میتواند بر برق، صنعت و حتی زیرساختهای فناوری و داده هم اثر بگذارد.
سطح سوم، عدم تقارن هزینههاست. ایران برای ایجاد اختلال در تنگه هرمز نیازی به ناوگان سنگین و گسترده ندارد. در مقابل، آمریکا برای باز نگه داشتن این مسیر و تأمین امنیت عبور و مرور، باید هزینه بسیار بیشتری بپردازد. همین فاصله میان هزینه اخلال و هزینه مقابله، یکی از مهمترین ویژگیهای جنگ نامتقارن اقتصادی در این بحران است.
اقتصاد، میدان اصلی درگیری
برای فهم این بحران، باید از تصور سنتی جنگ فاصله گرفت. درگیری اخیر نشان میدهد اقتصاد نه یک جبهه فرعی، بلکه یکی از میدانهای اصلی نبرد است.
نخستین جبهه، جبهه انرژی است. غرب طی سالهای گذشته از تحریم نفتی و بانکی برای محدود کردن درآمدهای ارزی ایران استفاده کرده است. در برابر، اختلال در تنگه هرمز نوعی پاسخ معکوس به همین منطق است: اگر قرار باشد صادرات نفت ایران زیر فشار برود، امکان خروج امن نفت از کل منطقه هم زیر سؤال میرود. به این ترتیب، انرژی از یک کالای اقتصادی به یک ابزار مستقیم فشار تبدیل میشود.
جبهه دوم، بازار بیمه و خدمات مالی است. بخش بزرگی از ناوگان نفتکش جهان بدون پوشش بیمه معتبر عملاً امکان فعالیت ندارد. اگر تنگه هرمز از نظر مؤسسات بیمه به منطقه جنگی تبدیل شود، حتی بدون حضور مستقیم نظامی هم عبور کشتیها مختل میشود. در اینجا، ابزار جنگ نه فقط سلاح، بلکه ریسک و قیمتگذاری آن در بازارهای بیمه است.
جبهه سوم، جبهه ارزی و سرمایه است. هرچه احتمال اختلال طولانیتر در تجارت جهانی بیشتر شود، سرمایهگذاران بینالمللی بیشتر به سمت داراییهای امن حرکت میکنند. این وضعیت هم بر جریان سرمایه اثر میگذارد و هم فشارهای تازهای بر نظام مالی کشورهایی وارد میکند که با بدهی سنگین و هزینه بالای تأمین مالی روبهرو هستند.
جبهه چهارم، سیاست داخلی و افکار عمومی است. اثر جنگ زمانی برای دولتها ملموستر میشود که به زندگی روزمره مردم برسد. وقتی قیمت بنزین بالا میرود، این افزایش برای مصرفکننده به هزینهای روزانه و قابل لمس تبدیل میشود. همینجا است که فشار اقتصادی میتواند به فشار سیاسی بدل شود. در چنین شرایطی، میدان نبرد فقط در منطقه جنگی نیست؛ بخشی از آن در بازار داخلی کشورهایی جریان دارد که درگیر بحران هستند یا از آن تأثیر میپذیرند.
جنگ بر سر جریان، نه فقط بر سر خاک
آنچه بحران هرمز نشان میدهد این است که در جهانی با زنجیرههای تأمین درهمتنیده و شکننده، قدرت فقط به معنای توان تخریب نظامی نیست. کشوری که بتواند در جریان انرژی، تجارت، بیمه و حملونقل اخلال ایجاد کند، میتواند فشار بزرگی به طرف مقابل وارد کند؛ حتی اگر از نظر سختافزاری در موقعیت ضعیفتری قرار داشته باشد.
از این منظر، امنیت ملی هم دیگر فقط با شمار ناوها و جنگندهها سنجیده نمیشود. تابآوری اقتصادی، توان مدیریت اختلال در زنجیره تأمین، و امکان تحمل شوکهای انرژی و حملونقل، به همان اندازه اهمیت پیدا کرده است. تنگه هرمز نشان داد که یک گلوگاه چند کیلومتری میتواند به اندازه یک ناوگان بزرگ، در معادلات قدرت اثرگذار باشد. در چنین وضعی، مسیر جنگ فقط در میدان نظامی تعیین نمیشود؛ بازار نفت، بیمه، حملونقل و قیمت سوخت هم به همان اندازه در شکل دادن به سرنوشت درگیری نقش دارند.
انتهای پیام/ انرژی

